1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd">
X
تبلیغات
من وتنهایی

من وتنهایی

کلبه ی تنهایی

تکیه بده...!

به شانه هایی که اگر خوابت برد،

سرت را زمین نگذارد...!

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1392ساعت6:0 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

شبیه کسی شده ام


که پشت دود سیگارش

با خود می گوید :


باید تـَرکـــــ کنم !

ســیگار را ،


خانــــه را ،


زندگـــی را ،

و باز پُــکــی دیگــــر می زند ..

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت12:53 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

 

کوچکتر از آن هستی که قدر ثانیه ها را 

 

بدانی,بیچاره عمر حقیرت با همین

 

ثانیه ها سپری میشود و هنگام پایان

 

میبینی و میدانی که هیچ نبودی و هیچ

 

نکردی...

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1391ساعت1:2 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای 

 خردشدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا  را نادیده می

گیری ،

می خواهم بدانم،

دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای

خوشبختی خودت دعا  کنی؟

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت6:21 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شندین صدایش را حسرت می کشد
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است
دلم برای کسی تنگ است که محرم اصرار است
دلم برای کسی تنگ است که راهنمایی زندگیست
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگیهایم است
دلم برای کسی تنگ است ....

+نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت0:58 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |

دو تا چشمات ، دو تا دستات ، توی قلب خاطراته

سهم هرکی شده باشه ، من یکی چشام به راهته

تو بیا ای گل نازم  تا هنوزم نفسی هست

مگه میشه غیر عشقت  دل به امید کسی بست

دیگه عادت شده انگار قصه ی دوری و دیدار

گریه هامو جا میزارم  پشت این شبای بیدار

اگه فردایی ندارم اگه دیگه کم آوردم

می خوام این ثانیه هارو با تو باشم تا نمردم

من کجای این زمینم ، توکجای آسمونی

که ازت هیچی ندارم ، نه صدایی ، نه نشونی

توی زندون تو موندم ، راضی ام به این اسیری

راضی ام به شرط اینکه ، خاطراتمو نگیری

تو بیا ای گل نازم  تا هنوزم نفسی هست

مگه میشه غیر عشقت  دل به امید کسی بست

+نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت11:42 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

وقتی سپیده از دامن شب زاییده شد،

هنوز باد لالایی ماه را باخود زمزمه میکرد.

و جهان من در سینه دشت خاموش بود.

نمیدانم چرا گنجشک ها به گیاه سرخ چمن درود نگفتند.

شاید،به خاطر رویای دیشب....

رویایی که در حقیقت،گیاه سرخ را عاشق خواند و

نامش را رز نهاد.

تا امروز هیچ ذهنی برای واژه عشق تعریفی نداشت.

و این....

تنها دلیلی بود که دنیا را به سکوت وا میداشت.

در،مانده ی سفر خورشید،

آنجا که آسمان به سرخی متمایل شد،

تو آمدی....

تابیدی....

و از روح گرمت عشق در زمین متولد شد.

برای باد که تا دیروز لذت نوازش کردن شقایق ها را نمی فهمید،

زندگی رنگ ماندن گرفت.

همچنین برای رودخانه ی بی نشانی که پیش از این

بارها پل میان دو روستا را شکسته بود.

با درخشش ستاره ها و پرواز قاصدک های آزاد،

گیاه سرخ،سرختر از همیشه دردل زمین،عشق را در آغوش

کشید.

آن شب به جای لالایی ماه،

از تمام جهان فریاد دوستت دارم،شنیده شد.

مانند امروز و هر روز که با عبور از کنار گیاه سرخ

بی اراده فریاد میزنم دوستت دارم.

راستش را بگو....

این همان رازی نیست که تو با گیاه سرخ نجوا کردی؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت11:2 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

دارم ميرم از اينجا................!

پر بگيرم تو رويا....................!

دوريت برام عذابه ................!

رفتنت بغض تو صدامه............!

اين همه شور و مستي.........!

همش يه جور خياله.............!

بقيه اين شعر رو شما دوستان عزيز بگيد!!؟؟

بزودي آهنگ اين ترانه ازهمين وبلاگ پخش مي شود.

این ترانه توسط ک.خ و ع. ح سروده شده!

تنظیم این ترانه بر عهده دوست عزیزم مهدی احمدوند هستش!

با تشكر از همه عزيزان

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت6:51 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی،مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی،اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم

مرحمی رو قلب خسته ام

این تویی که میپرستم

سرسپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن

میگذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام،اگه قفل و اگه صد بند

میرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سریا که از ذره ای کمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر

نه فقط عاشقت هستم

مرحمی رو قلب خسته ام

این تویی که میپرستم

سرسپرده تو هستم

اگه با یه قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم روببرن تا چوبه دار

اگه زندگیم فنا شه،طعمه خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبم و شکستی،رفتی و از من گسستی

مهربون یا خود پرستی،هر چه هستی هرکه هستی

نه فقط عاشقت هستم

مرحمی رو قلب خسته ام

این تویی که میپرستم

تو بتی من بت پرستم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم دی 1389ساعت3:13 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |

سلام به دوستای گلم خواهشاکامنت هایی که میذارین روبه دقت چک کنین آخه بعضی

ازدوستان آپ میکنن وکامنت میذارن اماآدرس روصحیح واردنمیکنن من هم که که آدرسشون

 روندارم بهشون سری بزنم واقعاشرمنده ی دوستای گلم میشم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت10:37 بعد از ظهرتوسط عاطفه |

تک وتنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو افتادم باز

ریسمانی از ان موی دراز

تو بگیر      تو بخواه    تو ببند

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

 

  دلتنگی
برای خیال های دور
برای خوابهای سفید
برای ستارگان
که انعکاس پلک هایشان بودی
دلتنگی برای توتویی که میگذری، دور میشوی
و حریر رویاهای مرا تار میزنی
به پود چشمانت  
ناگهان و بی صدا...
ناگهان و بی صدا

+نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت9:38 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

 

كاش دوستي آدمها مثل رفاقت چشم ودست بود

وقتي دست زخم ميشه چشم گريه ميكنه،

ووقتي چشم گريه ميكنه دست اشكا شو پاك ميكنه

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389ساعت0:38 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |

صبـــر کن      تا اخرین قطرات امید

  از دست روزگار به خاکهای یـــــــــاس سرازیر شود


 


در پشت پرده چشمانم    محـــــو   میشوی

و تمام تنهایـــی   مرا در خویش میبلعد

تا بی پناهیم را     به اندام لرزانم        یاد آور شود


 


میان بودن و رفتن .....   

بهـــار رفت    با تمام بودن

و کسی شکفت که از چشمهای تو میبیند !......


 

یک عروسک دلخواه که بازتاب هر چه تو میخواهی شد....


 


براستی در اقتـــدار تو    شکی نیست

هر طور میخواهی برقصان

آدمک هیـــچ   نخواهد گفت


 

در میان اینهمــــه سکـــــوت

روزی    دلتنگ همان بهاری میشوی

که روزگاری همۀ دلتنگیش را  از روی سادگی      به تو  میگفت ....


 

آدمک فهمید   برای بانو ماندن    باید دیوار بود

سرد و بی روح و بی تمنا

بی اعتنا و کم حرف

با مختصر احساسی که گه گاه صدای گفتنش گوش دلت را نوازش دهد


 


ادمک فهمید برای بانو ماندن

باید بی نیاز بود

انقدر که تو از سایه زنانه اش نترسی :" که اگر بیایم میخواهد بازهم...."


 


ادمک هیچ چیز نمیخواهد !....

به پاس این تغییــــــر شاد باش 

که اکنون

تمام قد میتوانی خودت را زیارت کنی

و تنها دخیل ببندی به پنجره همیشه خاموشی که دیگر قرار نیست

در هیچکجای حقیقت و مجاز

 طلوع کند


 


حالا این بهار است که طالبِ ندیدن است

درست مثل تو

زیرا آنقدر از چشمهایش فاصــــــله گرفتی و دید

تا از  تو غرور اموخت

......

حالا حتی در رویاهایش هم

خاطره ای از دیــــــدار ندارد .....!!!


 


 

هنوز خیلی مانده تا بدانی وقتی بهار را پس زدی

کدام روی ادمک را طلب کردی .............

 

یک عاشقانه خامــــوش

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت11:33 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت11:25 بعد از ظهرتوسط | |

 

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد

و او آنقدر بزرگ است

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید:

مگر نمی دانستی

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟

تو برای من بود که این همه راه آمده ای

و برای من بود که این همه رنج برده ای

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند




فردا اما تو باز عاشق می شوی

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی :

اما چه زیباست

و چه باشکوه و چه شورانگیز

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

+نوشته شده در یکشنبه دوم آبان 1389ساعت0:30 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |

در کوچه پس کوچه های یادت 

فریاد می زنم 

همه نبودن هایت را  

با خودم تکرار کنان     

زمزمه می کنم  

و شکوه صمیمی لبخندت را  

بر آستان دلتنگی هایم      

می آویزم  

هرروز   

بارها و بارها      

بی آنکه خواب نازک پلکهایت را پریشان کنم  

با ساده ترین واژه عاشقانه   

تورا به نام می خوانم

و تو

تمام حسرت نگاه صادقم را    

به غربت واژه ها    

پیوند می زنی  

و مرا در اندوه لحظه های نداشتنت  

جا می گذاري

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت11:42 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

خدا خیلی دلم گرفته خیلی

به قول یه بنده خدایی همانطورکه

طاقت خوشی روبهم دادی

طاقت دردورنج رو هم بهم بده

که تحملش کنم                            

                                           دوستان برام دعاکنید

 

دوستان این یک پست ثابته نظرات خودتون رودرپست بعدی بذارین ممنونم

                                                                                                   عاطفه

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت0:34 قبل از ظهرتوسط عاطفه |

 

ميگي خدانگهدار اميد روز ديدار

يك لحظه فرصت بده تنها براي يكبار

يك لحظه فرصت بده تالحظه اي دوباره

دوباره ديدن تو براي من محاله

فرصت بده يك لحظه براي اخرين بار

تنها براي اينبار نگو خدا نگهدار

گناه من چه بوده كه بامن اين چنيني

نذار بگم الهي يه روز خوش نبيني

فرصت بده به مني كه درد التماسه

نذار بگه شكسته.دواي اون تقاصه

فرصت بده نگو كه فرصت من تمومه

نذار بگه عاشقي براي تو حرومه

اگه پي تقاصي تقاص تو همونه

رفتن تو واسه من شكستن وجنونه

تواز نگاه سادم چه بي صدا گذشتي

اما چشم خيسمو تو جاده جا گذاشتي

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت10:23 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

عاقبت چرخ حسود این عشق را از ما گرفت

 

شادمانی بود و من بودم تو بودی عشق بود

عشق و شادی با تو رفت  غم مرا تنها گرفت

 

نغمه هامان در گلو بشکست و شای ها گریخت

مرغ رنگین بال عشق ما ره صحرا گرفت

 

بوسه های آتشین بر روی لبهامان فسرد

آشنایی های ما رنگ جدایی ها گرفت

 

مرغ بخت آمد به بام خانه ام اما پرید

دولت عشق تو را ایام داد اما گرفت

 

داستان چشم گریان مرا از شب بپرس

ای بسا گوهر که دست غم از این دریا گرفت

 

جام لبریز امیدم را فلک بر خاک ریخت

عشق را از ما گرفت اما چه نازیبا گرفت

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت8:8 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

 

چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.


اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند ...
استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند
آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»


استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.


چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...


آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود ؟

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت4:43 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

جلسه محاکمه عشق بود

 و قاضی، عقل و عشق

 رو محکوم به تبعید به دورترین

 نقطه مغز یعنی فراموشی قلب کرده بود.

قلب تقاضای عفو عشق را داشت

ولی همه اعضا مخالف با او بودند

قلب شروع به دفاع از عشق را کرد

 آهای چشم تو نبودی که هر روز آرزوی

 دیدن او را داشتی 

آی گوش مگر تو نبودی که همیشه در آرزوی

  شنیدن صدایش بودی

  و شما پاها..............

که همیشه آماده رفتن به سویش بودی!!


حالا چرا چنین با او می کنید؟؟؟؟؟؟؟

چرا با او مخالفید؟؟؟؟؟؟؟

اعضا روی بر گرداندند و به نشان

  اعتراض جلسه را تر ک کردند.

تنها عقل و قلب در جلسه ماندند.

عقل:دیدی قلب همه از عشق بیزارند.

ولی من متحیر م که با وجودی عشق

  تو را بیشتر از همه آزرده 

 چرا هنوز از او حمایت می کنی؟!؟!؟

قلب نالید:

 که من بدون وجود عشق دیگر نخواهم بود و

تنها تکه گوشتی هستم که لحظه قبل را تکرار می کنم

و فقط با وجود عشق می توانم یک قلب حقیقی باشم

پس همیشه از او حمایت میکنم. 
   
حتی اگر نابود شوم؟؟؟!!     

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت9:52 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |

 

آنقدر از تو دورم که تا کبوتران نامه رسان نیز به تو رسند خواهند مرد

نمیخواهم زنده باشم

اگر قرار است وقت مردنم به دیدنم بیایی           

       تمنا از خدایم دارم تا لحظه ای نمانم....        

     

در حسرت نبودنت تقویم روزهای بی تو  بودن  را

               روز به روز

           با فریاد

                   با گریه

 

 کنار میزنم وپاره میکنم

امید آن دارم روزی تقویمی جدید را هدیه دهی برای قلب کوچک

                                

                                                         قلب بیمارم....

 

آنقدر دلم برای دوباره دیدنت تنگ است

که نفسهایم به سختی بیرون می آیند

      کی خواهی فهمید؟

                کی خواهی آمد؟

     آنگاه که خبر مرگم........

                در شهر

                         در دیارت

                                 طنین انداز خواهد شد؟

 

 پشیمان شدنت را دوست دارم...

             

هنگامی که برای دیدنم فرسخ ها می آیی

     و تکه سنگی را خواهی دید  که بر عمق غرورش نوشته اند

  

                      زنده یاد....

 

     ...............................................................................................

 

با بارش هر قطره اشکت به یاد دریای اشکهایم  ساحلی خواهم شد

       بسیار آرام...

    آرامتر از تو در گذشته های بی من بودنت

 

اکنون که یادم در قلبت مرده است زنده ام کن   

        تا باز معجزه ای شود در دفتر عشق

 

                           زنده ام کن...

+نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت4:20 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

پاییزامسال زودترازهمیشه رسید

شایدبه غربت دلی که شکست

 

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت9:31 بعد از ظهرتوسط عاطفه | |

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز مرا به خاطر بسپار

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت0:48 قبل از ظهرتوسط عاطفه | |